تبليغاتX
Faramarz Assef
دوشنبه 25 اردیبهشت1385
يه پسره بود ...

هميشه از بچگي وقتي تو فيلماي خارجي ميديدم که بچه ها برا خودشون يه جايي، يه خونه اي روي درخت دارن که فقط خودشون ميشناسنش يه جورايي حسوديم ميشد.ولي وقتي اين بلاگ رو ساختم در واقع منم صاحب يکي از اون خونه ها شدم...."

متن بالا از کسیه كه تو وبلاگش از آصف مينوشت و خلاصه از ذوبشدگان در آصف بود ،وبلاگشو دوست داشتم هر چند كه ديگه نمينويسه و خودش گفته:
"ديگه خسته شدم از نوشتن روي صفحه يه مجازي.خيلي وقته که ديگه رو کاغذ حرفامو پياده نکردم.
خيلي وقتمو ميگيره اين دنياي مجازي.
من از اومدن تو اين دنيا چندتا هدف داشتم.
۱:يه گمشده رو پيدا کنم.که نشد.
۲:حرفامو با ديگرون قسمت کنم.موفق بودم.
۳:چندتا دوسته جديد پيدا کنم که پيدا کردم.و مهمتر از همه شايد باورتون نشه ولي يه خواهره مجازي پيدا کردم که خيلي دوستش دارم.مثله خواهرم.(راستي اگر ديدش،اومد تو شهرتون،بهش بگو يه پسره بود که خيلي دوستش داشت ولي حيف که اون اصلا نميدونست،بهش بگو زندگيشو مديونت بود.)
۴:ميخواستم با يکي که خيلي دوستش دارم حرف بزنم.بهش بگم که ديوونشم.که نشد.
۵:ميخواستم حرفاي جديد رو  بو کنم.احساس کنم.
۶:و هزاران خواسته يه ديگه که تو مه گم شدن.

چند وقت پيش داشت کارام جور ميشد که مسافر بشم.ولي نشد..و يه مدته بيشتري مهمونه شما ها بودم.خدا کنه زودتر درست بشه.
از اين به بعد برا اينکه منو يادتون نره هر فيلمي از پاچينو و دنيرو ديدين يادي از منم بکنيد.موقعي که فيلمه گيل گامش درومد،وقتي فرامرز خان رو جلوي دوربين ديدين يه يادي هم از من بکنيد. بگيد يه پسره بود هي از اين به قوله خودش فرامرز خان ميگفت.

از نوشته هاي اين وبلاگ سابقاً موجود و نويسندش تواين وبلاگ استفاده شده ، هر كجا كه هست روزهاي خوشي رو براش آرزو ميكنم.

+ 15:48 توسط farzad